و مرگی که همین نزدیکیست...!

بمانیم بر هستی و نمانیم از هستی !

دیروز صبح زود قرار بود به صرف عدسی برای صبحانه به باغ یکی از آشنایان واقع در ارتفاعات باراجین برویم .
وقتی ساعت شیش مامانم اومد تا بیدارم کنه تخت خوابم رو ترجیح دادم و گفتم که نمیآم. دوروبر ِ ساعت ده بود که دوتا از پسرای فامیل اومدن دنبالم که چرا صبح نیومدی باغ و یالا حاضر شو بریم و اگه مایوت دم دسته وردار بیار ...
سوار شدیم و رفتیم باغ ! عدسی رو خوردم و بعدشم یه کم گفتیم و خندیدیم و اومدم که روی تخت زیر سایه درخت دراز بکشم که یکی از بچه ها گفت مگه تو نمی خوای بریم شنا کنیم... ؟! منم که فکر میکردم منظورش از شنا افتادن تو یه استخر تمیز بود شبیه اوونی که چند هفته قبل تو اصفهان توش شنا کرده بودم پا شدم تا بریم توو آب !
ولی با کمال تعجب دیدم که داریم میریم که سوار ماشین شیم . سوار شدیم و راه افتادیم و همینجور رفتیم ....
از آسفالت خارج شدیم و وارد جاده خاکی صعب العبوری شدیم تا کم کم نمای یک دریاچه بر ما هویدا شد . اسم این دریاچه " دریابَک " بود . میگفتن که شدیدا عمیق ِ و از این حرفا ...
تعداد زیادی از احشام اعم از بز و گاو هم کنار آب بودن . خلاصه مایو پوشیدیم و رفتیم کنار آب ! من بودم و همون دوتا پسرای فامیل که اومدن دنبالم !
اونی که وارد بود پرسید میتونید تا اونور دریاچه شنا کنید ؟ ما هم بادی به غب غب انداختیم و گفتیم آره ! آقا رفتیم و منم که به جز کرال سینه و کرال پشت شنای دیگه ای بلد نیستم وسطای دریاچه احساس بدی بهم دست داد ! دوستم پرسید  راحتی ؟
یه کم فکر کردم و گفتم : نه !!!!
همون وسط آب دلمو خالی کرد و گفت اینجا هیش کی نمیتونه کمکت کنه ! یه جوری برگرد . من که فکر میکردم میتونم یه کم بهش آویزون شم دست و پایی زدم و رفتم طرفش ولی دیدم که واقعا نمیتونه هیچ کمکی بکنه !
مرگ رو جلوی چشمام دیدم . زیاد شنیده بودم که عده ای در فلان دریاچه غرق شدن ولی الان خودم داشتم خبرساز میشدم .
دوستم بهم گفت که به پشت  روی آب بخواب و زیاد دست و پا نزن تا یه جوری برسی کنار آب . اوضاع ارَه ای بود . نه راه پس داشتم نه راه پیش . سعی کردم از کرال سینه ای که همیشه خوب و سریع شنا میکردم استفاده کنم ولی هرچی شنا میکردم اصلا به ساحل نزدیک نمیشدم . به پشت رو آب خوابیدم , دستام جون نداشت . همینجور که صورتم رو به آسمون بود آروم پا میزدم . آسمون کمی ابری بود و خورشید هر چند لحظه ای از پشت ابرها چشمک میزد , احساس کردم که الان که بمیرم و غرق شم روحم میره اون بالا و دروازه طلایی روی ابرها باز میشه و من میرم طرف اون بلوطه.......
با نا امیدی حالتمو عوض کردم تا ببینم که  چه قد با ساحل فاصله دارم که در کمال ناباوری دیدم که بیست سی متر بیشتر فاصله نیست . ...
خلاصه با بد بختی به نزدیکیهای خشکی رسیدم و از اینکه پام رو روی سنگهای تیز کف دریاچه گذاشتم احساس خوبی کردم . مدتی به همون حال تو آب بودم و نفس نفس زدم بعد از آب بیرون اومدم تا بچه ها از اونور برگردن و بریم ....
سردرد عجیبی گرفته بودم و حالم خیلی بد بود  .صبر کردم تا بچه ها از آب دراومدن و در حالی که من حالم بد بود برگشتیم باغ و بعد از کمی استراحت و آب و قندآب خوردن برگشتم خونه .



 »   بعد از ظهر همیجور که دراز کشیده بودم احساس کردم که اگه مرده بودم اون لحظه یا رو تخت پزشک قانونی خوابیده بودم یا رو سنگ مرده شور خونه  !
 »   ولی چه مرامی گذاشتم که نمردم , وگرنه واسه اون دوستم که پسر صاحب باغ بود خیلی بد میشد !

/ 14 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mm312

سلام رفيق. چطوری؟ بابا پاک نگرانمون کردی؟! خلاصه خدا بهت رحم کردا. ايشالا هميشه شاد و درحال گشت و گذار باشی.

شاهدخت

مرگ تو فاصله يک قدمی من داره راه ميره !!!!! برميگردم !

ستوده

خوابیدی نوکرتم. الان به وقت تهران سر شب عاشقاست. عزیزم هر وقت حس ترکیدن و ترکوندن داشتی پیش ما بیا که اشتکت به هوشتکت پیونده.

آرنولد

رحمیلههههههههههه ببم مواظب باش

سميه

وبلاگت عالی بودخیلی لذت بردم خوشحال ميشم بياي اونورا .البته به پای شما نميرسه خوشحالتر ميشم ليينک کنی

سميه

مرسی که سر زدی نه نميشنا ختمت اما حالا ميشناسمت

mm312 (تمبرهاي جهان)

سلام . بابا تحويل بگير. راستی پيشاپيش ميلاد آخرين ذخيره الهي، مبارک باد.

Gelayeha

سلام. خیلی جالب بود. ممنون که به گلایه‌ها سر زدید. به روز هستیم.

سحر

نتیجه اخلاقی...تا شما مردا باشین که الکی باد به غبغب نندازین و جواب آره ندید رو هوا[چشمک][نیشخند]